|
نويسنده: سید محمود نبویان
نويسنده: سید محمود نبویان
نويسنده: سيدعبدالرسول علمالهدي
نويسنده: عبدالمجید دشتی برازجانی
كل بازديدكنندگان: ۱۰۰۳۱۴۰۹
|
| كد خبر: ۱۸۱۱ |
تاريخ: ۰۰:۰۰ - ۱۰ مهر ۱۳۸۶ |
|
نسخه چاپي |
مادر شهيدان خالقي پور در ديدار با مشاوررئيس جمهور در امورزنان وخانواده: خانه شهدا هميشه به روي خوبان باز است گزارشي از ديدار دكتر طبيب زاده نوری مشاور رئيس جمهور ورئيس مركزامورزنان وخانواده با خانواده سه شهيد داوود،رسول و عليرضا خالقي پور نمي دانم ، واقعاً نمي دانم از كجا و چگونه شروع كنم ؟ مادر شهيدان داوود ، رسول و عليرضا خالقي پور آنقدر زيبا و پرمحتوي در مورد جنگ ، جبهه و انقلاب صحبت ميكرد و آنقدر دلنشين از ارتباطات معنوي خود با رهبري حرف مي زد كه مردّد مي شوي كدام نكته را به عنوان اصل كلام بنويسي ؛ تك تك جملاتش يك تيتر و وصف وجب به وجب خانه اش سوتيتر يك گزارش خبري است.
يك محله پر از معنويت
مطالعه گروهي مادر شهيدان خالقي پور و زنان متدين محله و شركت آنها در كلاسهاي معراج السعاده مرحومه حاج خانم افشاري، فضاي كوچه ها و خيابان نازي آباد تهران را به فضاي معنوي منحصر به فردي تبديل كرده و شبكه اي از فعاليتهاي معنوي و ديني ايجاد نموده كه اثرات روحاني آن همچنان ادامه دارد.
مادر شهيدان خالقي پور مي گويد : من 15 سال كتاب معراج السعاده را نزد ايشان خوانده و كاملاً محتواي آن برروي ما پياده شد. زماني كه فرزندانم كوچك بودند و من با علاقه مندي تمام مطالب كتب ديني و به ويژه معراج السعاده را درخانه بلند بلند به خاطر مي سپردم، در برخي از موارد متوجه مي شدم كه آنها همچون شاگرداني كه در مكتب درس مي خوانند، با چشماني كنجكاو ، گوشها را تيز كرده و روبروي من زانو زده اند.
و خوشا به حالشان كه فرزندانم آنچه را كه از اين متون فرا گرفتند ، عملاً به كاربستند.
اين شيرزن انقلاب اسلامي ايران ، با لحني آرام ادامه مي دهد: وقتي به حرفهاي فرزندان شهيدم فكر مي كنم ، هرروز دريچه اي تازه از مفاهيم ديني به رويم باز مي شود همانگونه كه سخنان انديشمندانه امام راحل (ره) هزاران سال ديگر نيز تازگي و طراوت خواهد داشت.
او انقلاب را مدرسه عشق مي داند ، مي گويد: وقتي امام عزيز در آن زمان به ما مي گفت كه جنگ نعمت است ، ما درك نمي كرديم اما اكنون كه شبيخون فرهنگي، جوانانمان را به آسيب هاي اعتياد و فساد و به قهقرا ميكشد ، متوجه مي شويم كه به رغم ناگواري جنگ و از دست دادن شهداي گرانقدر و عزيز و بي سرپرست شدن زنان و كودكان ، دوران جنگ فرصت ارزشمندی براي هدايتگري و گام نهادن در مسير معنويت بود و در آن زمان حوايج مادي صبغه خدايي داشت.
مادر شهيدان خالقي پور بر اين باور است كه شهدا، جانبازان و آزادگاني كه گام در مسير معرفت الله گذاشته همه شاگردان امام بودند و چه زيبا حق استادشان را ادا كردند و افسوس كه ما همچنان اندر خم يك كوچه مانده ايم.
خانم خالقي پور با آن همه فعاليت و رشادت، به ما مي گويد: من لايق شهدا نيستم ، من اسم شهدا را با خود يدك مي كشم و فقط خداوند چند صباحي به من توفيق داد تا افتخار خدمت به آنان نصيبم شود بدون آنكه آنها را بشناسم و حرفهاي آنها را و حتي بازيها و شوخي هاي كودكانه شان را بفهمم...
آنها مال اينجا نبودند و براي دنياي ديگري خلق شده بودند.
خداي منان را شاكرم كه به من توفيق داد و تربيت آنها را به من سپرد و پس از چندي امانتهايي را كه به من سپرد ازمن ستاند.
ديداري پراز درس ايثار
مادر شهيدان خالقي پور روايت دلاورمردان را مي گويد و با نگاههاي كنجكاوانه درمورد نحوه دريافت خبر شهادت فرزندانش كه چگونه به او رسيده مي پرسيم، مي گويد: من 34 ساله بودم كه داوود كه كارمند نخست وزيري بود ، به جبهه رفت و به شهادت رسيد ، در اين هنگام پدر داوود براي جنگهاي چريكي عليه اسرائيل غاصب در كنار سيد عباس موسوي ، در لبنان مشغول مبارزه بود. داوود بار اولي كه به جبهه رفت 14 ساله بود، در اين زمان پدرش از طرف ستاد مركزي عازم لبنان شد به داوود گفت: در غياب من مواظب خانواده باش . داوود در آن لحظه به احترام پدر پاسخي نداد، اما بعد از اعزام پدر به من گفت: خانواده مال پدر است و او مسئوليت شما را برعهده دارد ومن چون اسلام را منهاي جهاد وشهادت بي معنا مي دانم برخود فرض مي دانم كه در اين نبرد حضور يابم.
آذر ماه سال 1362 دومين سالي بود كه داوود همزمان با اعزام پدرش به لبنان به جبهه رفت ، وقتي از زير قرآن عبورش مي دادم گفت: مادر جان! به من الهام شده كه اين بار با دفعات ديگر فرق دارد و اميدوارم كه اين دفعه خداوند مرا بپذيرد. مادرم! با وجوديكه به بزرگي روحت آگاهم ، توصيه مي كنم كه پس از شهادتم طوري رفتار نشود كه شرمنده خانواده شهدا باشيم.
داوود براي اينكه مرا آماده پذيرش شهادت خودش نمايد، گفت: مادرجان! آماده باش كه جنازه من و پدرم را همزمان برايت بياورند و...
من نيز سربه آسمان گفتم: خدايا! تو مي داني كه فرزندانم ثمره عمر من و امانتهاي تو هستند ، آنان را در طَبَق اخلاص تقديمت مي كنم. اگر با خونشان به اسلام خدمت مي كنند" رضاًبرضائك" و اگر با ماندنشان خادم اسلام ميشوند لطفت را ازمن دريغ نكن.
داوود نفس راحتي كشيد و گفت: آفرين مادرم ! خيالم آسوده شد و رفت...
بعداز آن ، من به اتفاق خواهر كوچك داوود، به نماز جمعه رفتيم . وقتي نماز تمام شد، از طريق بلندگو اعلام كردندكه رزمندگان اسلام عازم جبهه هستند.
در اين زمان گروهي را ديدم كه به صف به طرف ماشينها مي رفتند و داوود را بين آنان ديدم كه بر اثر سرما صورتش قرمز و بسيار زيبا و نوراني شده بود ، تا مرا ديد از صف بيرون آمد و خطاب به من گفت: حاج خانم! نيتت را خالص كن ، براي چه اينجاآمدي ؟ گفتم: من براي نماز جمعه آمده بودم .
در حالي كه چادر و مقنعه خواهر 5 ساله اش را درست مي كرد 2 بار به او گفت: زهراجان يادت نرود، هم چادر و هم مقنعه .
و الحمدلله خواهرشهيدان خالقي پور تا به امروز وصيت برادرانش را به نحو احسن انجام داده و الآن هروقت كه چادر به سر از خانه بيرون مي رود، پدرش به او مي گويد: زهراجان بابا فداي تو و حجاب زيبايت.
داوود 18 ساله ي من، فرزند اول خانواده و در رشته رياضي فيزيك درس خوانده بود او در مسجد امام حسن (ع) جزء اولين بسيجياني است كه فرمان حضرت امام مبني بر ارتش 20 ميليوني را لبيك گفت و بعداز آن دو برادرش رسول و عليرضا اورا در اين مسير همراهي كردند همچنانكه در شهادت جا پاي برادر گذاردند.
و بالاخره داوود عزيزِ من، يكساعت قبل از شهادت شهيد همت در عمليات خيبر به شهادت رسيد.
بشير آمد
مادر شهيدان خالقي پور از شهادت داوود مي گويد:
لحظه اي كه خبر شهادت داوود را به من دادند خيلي برايم سخت و سنگين گذشت . وضو گرفتم و دو ركعت نماز شكر و حاجت خواندم، نمازي كه آن روز خواندم در عمرم نتوانستم چنين نماز عارفانه و عاشقانه اي را تكرار كنم . و اين دوركعت نماز عشق چنان آرامشي به من داد كه احساس كردم امروز مراسم عروسي پسرم است.
بايد خبر شهادت داوود را يكي به پدر هم در لبنان مي داد. خوب كه برانداز كردم ديدم هيچكدام از افراد خانه آرامش مرا ندارند بنابراين خودم به حاج آقا زنگ زدم و گفتم: رزمنده خسته نباشي. خوشا به حالت كه در صف مقدم جبهه ها عليه صهيونيسم مي رزمي. پرسيد: چه خبر؟ گفتم: امانتي كه تاامروز در رشد و بزرگ شدنش كوشا بوديم ديگر مسئوليتي در قبالش نداريم.
گفت: واضح تر بگو. گفتم: خداوند اولين قرباني را از ما پذيرفت .(گويا ادامه شهادت در خانواده در خيالم مرور مي شد.)
پدر بازگشت و بعد از 5 ماه دوری از فرزند جنازه پسر را بوسید و او را به خیل شهدای بهشت زهرا سپرد .
وقتي پلاك داوود را همرزمانش برايم آوردند ، همگام با پخش پيام نوروزي امام امت(ره) بود . باوجوديكه زنجير پلاك به خاطر زخمهاي ناشي از شيميايي در گردن داوود فرو رفته و پلاك را بدون زنجيربرايم آوردند اما اين بهترين عيدي به من از سوي خداوند بود.
پس از چندی رسول هم خواست به جبهه برود ، این در زمانی بود که داوود هنوز شهید نشده و پدرش هم در جبهه بود گفتم پدر و برادر ت جبهه هستند درست نيست كه همه باهم برويد ، خلاصه به زور رضايت مرا جلب كرد و گفت: آنها به وظیفه خودشان عمل کرده اند من به تکلیف خودم عمل کنم.
مادر شهيدان خالقي پور ادامه مي دهد: حاج آقا از سال 1360 در جبهه هاي حق عليه باطل حضور داشته و فرزندانش نيز همواره در جبهه بوده اند. در دوران دفاع مقدس هيچگاه سفره اي پهن نكردم كه همه اعضاي خانواده جمع باشند و به خاطر شركت در جبهه همواره چند نفراز اعضاي خانواده برسر سفره غذا غايب بودند. اين از افتخارات ماست وگرنه امروز غبطه مي خوردم و نمي توانستم در برابر خانواده شهدا سربلند كنم.
رسول و عليرضا هم كه در عمليات مرصاد با هم و در آغوش يكديگر به شهادت رسيدند، از نظر تحصيلي ممتاز بودند . درست پس از شهادت رسول ، مأمور پست نامه اي آورد مبني براينكه او در دانشگاه پذيرفته شده ، وقتي از محتواي نامه مطلع شدم به ديوار تكيه دادم. مأمور پست پرسيد: ازاينكه پسرتان قبول شده خوشحال نيستيد؟ من انتظار دريافت مژدگاني از شما داشتم . و من گفتم: حتماًبه شما مژدگاني ميدهم با تبسم افزودم: خدارا شكركه قبولي او در مدرسه عشق الهي زودتر به من رسيد و به آرزويش كه شهادت بود دست يافت.
واما عليرضا كه در مدرسه نمونه رشد درس مي خواند دانش آموز بسيار ساعي و درسخواني بود ،آن سال كه به جبهه اعزام شد ، با معدل 5/19 خردادماه قبول شده بود.
عليرضا در وصيتنامه خود به من توصيه كردكه از شهادتشان خوشحال باشم . او به من مي گفت: تو نه تنها بر من حق مادري ، بلكه حق استادي و معلمي در زندگي داري.
عليرضا به من يادآوري كرد: مادر جان يادت هست آن روزي كه خبر شهيد شدن برادران سپاهي و ارتشي و بسيجي و مردم شهيد پرور دزفول و انديمشك كه با موشكهاي صداميان كافر به درجه شهادت مي رسيدند را مي شنيدي ، من و برادرانم را براي جهاد در راه خدا و شهادت تشويق مي كردي؟
مادر شهيدان خالقي اضافه مي كند : بارها خبر شهادت و زخمي شدن بچه ها به خود وي گفته شده و ساك، پلاك، نامه ها، وصيتنامه ها و خبرها مستقيماً او می رسيد و گاه و بي گاه با خبرهاي مختلف در من آمادگي پذيرش شهادت عزيزانم ، ايجاد مي شد.
يادم مي آيد در تدارك سالگرد شهادت داوود بودم پس از عمليات بدر يكي از همرزمان رسول كه زخمي شده بود ، از كرج زنگ زد و گفت: كه رسول را ديده كه در باتلاق فرو رفته و شهيد شده است. هر لحظه
و هربار در اضطرابی سخت فرو می رفتم ولی گويا بچه ها می رسند و
رسول را هم نجات مي دهند و همرزمش به اشتباه گمان برده كه رسول شهيد شده است، این بار افتخار شهادت را نیافت.
و اين بار هم رسول آمد...
*رسول در عمليات كربلاي 5 هم چند روزي پيدا نبود و بعد فهميديم كه از دو ناحيه دست تير خورده و در بيمارستان بستري شده است.
*سال 1366 عليرضا نزد من آمد و تقاضاي رفتن مجددكرد.گفتم اكنون فصل امتحانات توست .پدر و برادرت رسول در جبهه هستند و داوود هم كه شهيد شده . گفت: مادر اجازه بده بروم تا جبهه هست من نمي توانم درس بخوانم . جبهه به من نيازي ندارد من به جبهه نيازمندم. مطمئن باش اگر جنگ تمام شود من مهندس مي شوم. او هم گفت و رفت...
كلامي ماندگار
در مراسم بدرقه علیرضا شهيدآويني و بچه هاي روايت فتح در مسجد محل بامن مصاحبه كردند ، شهيدآويني ازمن سؤال كرد: اكنون كه همسر و فرزندانت در جبهه بسر مي برند و يك شهيد هم داده اي ، ناراحت نيستي؟ پشيمان نيستي؟ گفتم: چرا هم ناراحتم و هم پشيمان . ناراحت و پشيمانم كه چرا بيشتر ندارم ؛ ايكاش به تعداد موهاي سرم پسر داشتم و در اين راه مقدس فدا مي كردم.
*سال 66 دشمن پاتك سختي زده و عزيزان ما را مثل برگ روي زمين ريخته بود ، عليرضا چندروزي پيدا نبود ومن يك فرزند شيرخوار داشتم، عليرضا شيميايي شده بود و پس از اقامت چند روزه در بیمارستان خواسته بود تا او را به خانه برگردانند.رسول تأكيد مي كرد كه مادر! حضور عليرضا در خانه براي تو كه بچه شير مي دهي خطرناك است . به هرحال عليرضا را به زور به بيمارستان فاطمه زهرا (س) بردند.
سال 1367 رسول به مرخصي آمد وعليرضا هنوز بهبودي كامل را به دست نياورده بود . هر دو در خانه بودند . دیدم رسول و عليرضا
در حال بگو و مگو مي افتادند . عليرضا مي گفت : من مشكلي ندرام ، فقط به جبهه نياز دارم و اصرار داشت با رسول كه عازم جبهه بود برود، مي خواست حتما در گردان مالك كه گردان پسرم رسول بود، بجنگد. رسول مي گفت: علي جان، دلم به حال مادر مي سوزد ، او خيلي بي كس است . اگر هردوي ما در يك گردان باشيم امكان شهادت هر دوي ما خيلي زياد است. علي قبول نكردو گفت : مادر خدارا دارد، رسول گفت: پس علي جان، امروز بمان . من كه رفتم ، بعد از من تو بيا. بگذار مادر روي تو را سير ببيند. عليرضا هم به احترام حرف برادر، يك روز ماند . درآن روز زير لب شعر مي خواند . يادم مي آيد اين جمله عليرضا را كه مي گفت : چندين مه جبين خوابيده اند زير زمين...
هميشه رسم بچه هاي من وقتي مي خواستند به جبهه بروند براي اينكه مردم نفهمند ، اين بود كه ساك با خود نمي بردند و در جبهه هم جلوي دوربين نمي آمدند . اي واي! اگر مي آمدند، خيلي خوب بود . امروز مي توانستم اقلا فيلم آنها را ببينم.
به ياد دارم روزي كه رسول عازم حبهه بود، بچه هاي محل او را چون نگيني احاطه كرده بودند و او با شوخ طبعي خود آنها را مي خنداند. آخر رسول خيلي مردم دار بود.
چند روز بعد علی هم عازم شد .چشمم تا پيچيدن اتوبوس او، از خيابان همراهش رفت. بعد از رفتن اين دو برادر، هر گاه مارش جنگ به صدا در مي آمد ، دل پيچه مي گرفتم . رسول مي گفت : تا چندي كه جبهه و جنگ هست ، روي من و علي حساب نكن. از زير قرآن عبورش دادم. بغلم كرد ، مرا بوسيد و با حالتي مهربان گفت: مادر! شيرت را حلالم كن . قوي باش. زيرا كه با شهادتمان افتخار شما خواهيم شد.
فرداي آنروز علي و رسول از جبهه به من زنگ زدند. دنباله همان بگو مگوها را داشتند . زيرا هر دو در گردان مالک بودند . به رسول گفتم : توكل تان به خدا باشد مي داني كه عليرضا مريض است مواظبش باش . به عليرضا هم سفارش رسول را كردم .
وصال معشوق در آخرين دقايق
سيد جلال يكي از همسايه هاي ما و از همرزمان رسول و عليرضاست . او برايم از شهادت عزيزانم تعريف كرد .
سيدجلال گفت: روزي كه حضرت امام (ره) پذيرش قطعنامه 528 را با پيام تاريخي خود مبني بر نوشيدن جام زهراعلام فرمودند. رسول سرش را روي دوش عليرضا گذاشت و ناليد كه بعداز نوشيدن جام زهر از سوي امام زندگي ارزشي ندارد ، همه عمر ما فداي يك لحظه عمر امام. سيدجلال ادامه داد : شب عمليات مرصاد، رسول پيش من آمد و سفارش عليرضا را كرد و عليرضا هم در غياب رسول سفارشش را مي كرد. و به قول معروف "شهيدان را شهيدان مي شناسند."
در بازگشت رزمندگان اسلام از عمليات مرصاد ، عليرضا با تفنگ دوربين دار خود يك عراقي را مي بيند كه به طرف سپاه اسلام مي آيد . مي گويد مي خواهم اورا شكار كنم، ولی در این هنگام ظاهراً عراقی دیگری عراقی دیگری در کمین او بوده است در اين هنگام تيري به طرفش شلیک می کند که به ران پايش مي خورد و با يك آخ برزمين مي افتد و شروع به خواندن مناجات مي كند. خون مثل فواره از محل زخم بیرون می ریخت به طوری که به هیچ شکل نمی توانستیم آنرا کنترل کنترل کنیم.
درآن تاريكي شب رسول، عليرضا را ديد كه برزمين افتاده ، دستش را برسرش زد، اي واي علي را كشتند. رسول علي را براي رساندن به پشت جبهه به دوش كشيد، پاهاي عليرضا به خاطر قامت بلندش برزمين كشيده مي شد و روي دوش برادر با او صحبت مي كرد. نمي دانم اين دوبرادر در آن هنگام به يكديگر چه مي گفتند؟ فقط اين را شنيدم كه عليرضا به رسول گفت : انگار اين دفعه هم شهادت نصيبم نشد. يكباره خشم دشمن زبون از پيروزي رزمندگان اسلام به ستوه آمد و ناگاه صداي انفجار خمپاره اي هرسه مارا برزمين انداخت. من دوبرادر را مي ديدم كه درآغوش يكديگر زيارت وارث را زمزمه مي كردند و هردو با صداي يازهرا ، يازهرايشان خاموش شدند. وصال معشوق در آخرين دقايق جنگ با شهادت رسول و عليرضا مُهر آتش بس خورد.
يك جرعه عاشقي
شنيده ايم خانواده شهيدان داوود ، رسول و عليرضا خالقي پور چند بار موفق به ديدار مقام معظم رهبري شده اند از مادر شهيدان خالقي پور مي پرسيم ؛ با وجد و سرور ديدار يار را بیان مي كند و آن را نيز جرعه ديگري از عشق در تاريخ زندگي خانوادگي اش مي خواند.
مادرشهيدان خالقي پور مي گويد: در آبان ماه 1377 در ايام ميلاد حضرت زهراي مرضيه (س) به همراه 50 نفر از زنان نخبه براي ديدار آقا دعوت شدم.
صبح براي ديدار از خانه بيرون آمدم مشتاقانه براي گرفتن تاكسي دست تكان مي دادم ، يكي از همسايه ها ، جلوي پايم ترمز كرد و گفت : خانم خالقي من عجله دارم ولي شما را تا يك مسير مي رسانم. تشكركردم . وقتي سوار شدم پرسيد: كجا تشريف مي بريد؟ گفتم : براي ديدار مقام معظم رهبري مي روم . بااشتياق گفت: پس شمارا مي رسانم تا در ثواب اين زيارت شريك باشم.
به هرحال خود را به جمع خانمها رساندم و در كنارشان نشستم. و پس از انتظاري كوتاه حضرت آقا با ابهتي وصف ناپذير آمدند و نزديك من نشستند.
متن كوتاهي كه از قبل تهيه كرده بودم ، در حضور آقا خواندم و در آن به نمايندگي از جمع حاضر به آقا خوش آمد گفتم.
ميلاد با سعادت دخت نبياکرم (صلياللهعليهوآلهوسلم) و زوجه وليالله فاتح خيبر، و امّ الائمه را به فرزند برومندش تبريك گفته و همچنين تولّد با سعادت رهبر کبير انقلاب اسلامي، امام راحل عزيزمان را که با تولد خانم فاطمه (سلاماللهعليها) مقارن شده، به ساحت مقدّس آقا امام زمان و به رهبر عزيزمان و به تمامي امّت شهيدپرور، مخصوصاً بانوان حاضر در جلسه و بانوان کشور اسلاميمان و عليالخصوص مادران، همسران و فرزندان شهدا و جانبازان و آزادگان، تبريک و تهنيت عرض نمودم.
و درپايان آرزو كردم كه لطف و عنايت آن بانوي بزرگوار، در هر دو جهان شامل حال همه ما باشد.
رهبر معظم با آن لحن با نفوذ خود به من فرمودند: خانم! ما بايد به شما تبريک عرض کنيم. و پرسيدند: بچهها چه زماني شهيد شدند؟
من هم با عشق به ايشان عرض كردم : داوود سال 1362 در عمليات خيبر به شهادت رسيد؛ رسول و عليرضا بعد از امضاي قطعنامه، در عمليات مرصاد به دست منافقين به شهادت رسيدند.
ايشان با آن كلام خدايي خود فرمودند: خداوند انشاءالله آنها را با پيغمبر(ص) محشور و شما را حفظ کند.سپس سؤال فرمودند: ما خدمت
شما رسيدهايم؟
گفتم: هنوز ما انتظار زيارت قدوم مبارک شما را همچنان به دوش ميکشيم. هنوز موفّق نشدهايم قدمهاي پرمحبّتتان را روي چشممان قرار دهید. من امروز رسماً ازشما دعوت مي كنم.
ايشان با لحني تعجّب آورپرسيدند: چطور خدمت شما نرسيدهايم! ما معمولاً اينطور موارد را در اولويّت قرار ميدهيم. سفارش ميکنم که يکوقتي نه چندان دور، انشاءالله خدمت شما بياييم. موفّق باشيد.
وقتي هم كه براي اقامه نماز ظهر از سالن بيرون مي آمديم آقا به كنار من كه رسيدند پرسيدند: حاج آقا در قيد حياتند ؟ ساكن كجا هستيد؟ چه فعاليتهايي داريد؟
در صف نماز جماعت هم درست پشت سرشان ايستادم تا بگويم هميشه درصف خدمتگزاران شما هستم.
پس از آن براي افتتاح صندوق قرض الحسنه فاطمه زهرا (س) كه در برنامه آن روزم بود از بيت مقام معظم رهبري خارج شدم ، بعداز آن متوجه شدم كه آنروز براي صرف ناهار با خانواده محترم آقا در منزلشان دعوت شده بودم. و اِي واي چقدر افسوس خوردم که پس از رفتن من خبر دعوت را اعلام کردند و من نبودم !!!....
هنوز ده روز از ملاقات ما با مقام معظم رهبري نگذشته بود كه بر طبق حديث معروف "اَلْمؤمنُ اِذا وَعَدَ وَفا" درس وفاي به عهد از سوي رهبري انديشمند انقلاب را فرا گرفتم . آن شب آماده شدم نماز مغرب را بخوانم ، سجاده ام راگشودم ، با صداي زنگ در را باز کردم ، دونفر را ديدم.گفتم بفرماييد . آنها با تعجب گفتند شما كه مارا نمي شناسيد چگونه مارا به داخل خانه فرامي خوانيد. گفتم: در خانه شهدابه روي خوبان هميشه باز است و سه شير در منزل من بزرگ شده اند وغريبه ای
جرأت ورود ندارد. حدسم درست بود آنها از صداو سیما بودند و مژده ديدار يار را دادند و وعده وصال معشوق به عاشقان ولايت را گیج شدم، دست و پايم را گم كرده بودم، مي خواستم به همه اهل محل زنگ بزنم و آنان را در اين بزم شركت دهم اما مجال دست نداد.
وقتي آقا وارد خانه شدند ، باتفاق پسر كوچكم به استقبالشان شتافتیم . پس از سلام و احوالپرسي ، آقا پرسيدند : آقازاده هستند؟ با سربلندي تمام عرض كردم : بله آقاجان! امير حسين 8 سال دارد تنها پسرم و تنها يادگار و بازمانده از شهيدان در اين خانواده است كه اگر اسلام اجازه دهد ، اميرحسين را زير پايتان قرباني مي كنم آقا امیرحسین را در آغوش گرفتند و سرش را بوسیدند.
پس از دقايقي وارد اتاق شدم، آقا با آن قامت بلندشان كه به استواري كوه مي ماند تمام قد ايستادند ؛ من و خانواده را دعوت به نشستن كردند، با افتخار در كنارشان نشستم. گويي يكي از نزديكانم ، پدر و برادرم به ديدنم آمده ، احساس كردم ساليان سال است كه با ایشان زندگي مي كنم ، خيلي صميمي و خودماني سرصحبت را باز كردند و به زبان تركي شروع به صحبت كردیم.
پس از گفتگو و مصاحبت ، وقتي ولي امر مسلمين از خانه بيرون آمدند من نفهميدم كه مردم از كجا مطلع شدند، كوچه و خيابان ما مملوَ از جمعيت بود و فرياد " مااهل كوفه نيستيم علي تنها بماند" طنين انداز شده بود....
خلاصه اينكه مردم با عشق وافر علي زمان را در كوچه پس كوچه هاي نازي آباد بدرقه كردند و واقعاً سنگ تمام گذاشتند.آقاهم با تواضع تمام با مردم و كسبه هاي محل به گفتگو نشست.
"اين روز شيرين ترين خاطره در طول عمرم به شمار مي رود."
مادر شهيدان خالقي پور همچنين دو بار از میزبانی خود، از آقاي دكتر احمدي نژاد ، یکبار زمان شهرداري ايشان و باردیگردر زمان رياست جمهوري با افتخار نام مي برد و مي گويد: دكتر احمدي نژاد تنها رئيس جمهوري است كه پس از دوران دفاع مقدس به ديدن ما آمده اند.
دكتر طبيب زاده براي اينكه كلام ابتر نماند ، مي گويد: مسئولين كشور وامدار شهدا، جانبازان و ايثارگران هستند و اگر قابليت داشته باشند ديدار با خانواده آنها توفيق است و كمترين كاري كه مي شود انجام داد.
مادر شهیدان از دكتر احمدي نژاد به عنوان رئيس جمهوري منحصربه فرد ياد مي كند و اظهار مي دارد: اين همه رؤساي ممالك مختلف در سازمان ملل سخنراني مي كنند اما اين نيروي الهي و رهروي امام ، شهدا و مقام معظم رهبري است كه به او قدرت مي بخشد تا با قاطعيت و شجاعت تمام در برابر ابرقدرتهاي زورگو سخن بگويد و رسوايي آنان را رقم بزند.
وقتي ايشان در نيويورك سخنراني مي كردند من دعا مي خواندم و برايشان اسپند دود كردم . امروز دم مسيحايي حضرت امام (ره) به ثمر نشست ؛ چه كسي باور مي كند كه خاخام هاي يهودي به اعتراض از سياستهاي اسرائيل غاصب و به مخالفت با جريان صهيونيزم شكايت پيش رئيس جمهور مابياورند و در تأييد سياستهاي ايران اسلامي، در دفاع از مردم مظلوم فلسطين جام مقدسشان را به رئیس جمهوراسلامي ايران تقديم نمايند؟!!!
كبوتر با كبوتر باز با باز ...
مادر شهيدان خالقي پور مي گويد : علاوه بر فعاليتهاي مذهبي و ديني كه با زنان متدين محله دارد ، 24 سال است كه هر هفته در منزل يكي از شهدا و ايثارگران نيز با خانواده شهداي عزيز كه تعداد شان به حدود 200 خانواده مي رسد ، به فعاليتهاي فرهنگي مشغول است . نظرات بینندگان |
|
مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز
همانطور که زنان در تاريخِ حماسهها و قيامها نقش چشمگيري داشتند و پيام آور حضورِ توأم با عزّت و عفّت بودهاند در حکومت جهاني حضرت مهدي عليه السلام نيز در جهت گسترش فرهنگ اسلامي و تبيين خطوط اصلي دين و آموزش معارف الهي نقش برجستهاي برعهده دارند.
وجود 50 زن از ميان 313 نفر از ياران برجسته و فرماندهان آن حضرت مؤيد اين مطلب است.
امام باقر عليه السلام مي فرمايد:
« به خدا سوگند 313 نفر بدون وعده پيشين گرد مي آيند. در ميان آنها 50 نفر زن هستند»
يا در جاي ديگر امام صادق عليه السلام نيز از زنان همراه...
به نظر شما کدامیک از طرح های ذیل در تحقق فرمایشات مقام معظم رهبری در خصوص" اصلاح الگوی مصرف" کاربردی تر می باشد؟
|
|
|
|